|
Toor89 درباره وبلاگ اینجا از خاطرات پسرم ایلیا می نویسم آرشيو وبلاگ مطالب اخير نويسندگان موضوعات پيوندها صفحات وبلاگ
ساعت ۱۰ شب چهارراه قصر قرارمون بود.منکه خیلی از مسافرت با اتوبوس دلخوشی نداشتم تمام فکر و ذهنم این بود که همسفرام خوب باشن و جایی که می ریم خوش بگذره.شاید زیاد به این موضوع فکر کرده بودم چون اولین نفر من و فری رسیدیم. یه اتوبوس پارک بود و ی.کی دونفری داشتن جاهای مختلف اونو چک می کردن با تعلل پرسیدیم :آقا شما می رید ترکیه. با مکث گفت :آره - می خواستم از شر چمدون ها راحت شم که گفت: باید همه بیان بعدا. چند دقیقه ای نشستیم که سعید و سمیه اومدن. اولین باری بود که می دیدمشون. یواش یواش سرو کله بچه های دیگه هم پیدا شد و هر کی میومد با کنجکاوی براندازش می کردم.من و فری فقط پریسا و حسن و می شناختیم و توسط اونا به این مسافرت اومده بودیم اما بقیه تقریبا همدیگر و می شناختن. خیلی ارتباط پیدا کردن با سایرین کار سختی نبود اما باید یه برآورد کلی می کردم .تقریبا همه اومده بودن و نزدیک ۱۲ راه افتادیم .اتوبوس خوبی بود و نسبتا راحتُ همین باعث شد یه کمی از دغدغه هام کم شه. مسافرای تور ۸۹ راهی شدن و این آغاز ۶۸ ساعت مسافرت دراتوبوس آقا مصطفی (گلدیم)به سمت کوش آداسی بود.
موضوع مطلب : |
||